معنی بور

معنی بور

10 بازدید
(ص) سرخ. (ناظم الاطباء). سرخ قرمزرنگ. (فرهنگ فارسی معین). روباه. اسب. سرخ قهوه ای. سانسکریت «ببهرو»(سرخ قهوه ای، قهوه ای)، اوستا «بوره». اساساً بمعنی سرخ (در تداول عوام، بور شدن بمعنی سرخ و خجل شدن) است. که سپس به جانوری که در فارسی ببر (به دو فتح) گویند، اطلاق شده. پهلوی «بور»، طبری «بور»(زرد). دزفولی «بور -سوار» را بمعنی «لر» بکار برند، چه لرهای خوزستان سوار اسب بور شوند. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). واژهٔ اصل فارسی است به معنی سرخ. و گویا کنایه از سرخ شدن و در نتیجه خجالت کشیدن و دروغ درآمدن حرف یا عقیده است. (فرهنگ عامیانه). - بور شدن؛ خجالت کشیدن. دروغ درآمدن حرف و نظر کسی. (فرهنگ عامیانه). || اسب سرخ رنگ. (برهان) (غیاث) (رشیدی) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). اسبی بود که به سرخی گراید. (اوبهی): ز بور اندرافتاد خسرو نگون تن پاکش آلوده شد پر ز خون.دقیقی. پس آن شاهزاده برانگیخت بور همی کشت مرد و همی کرد شور.دقیقی. دل مرد جنگی برآمد ز جای ببالای بور اندرآورد پای.فردوسی. از آن ابرش بور و خنگ سیاه که دیده ست هرگز ز آهن سپاه.فردوسی. بفرمود تا بور کشواد را کجا داشتی روز فریاد را.فردوسی. عنان را به بور سرافراز داد به نیزه درآمد کمان بازداد.فردوسی. به بور نبردی برافکند زین دوصد گرد کرد از دلیران گزین.اسدی. تو باید که در کوی بازی کنی نه بر بور کین رزم تازی کنی.اسدی. از بوی مشک تبت کآن صحن صیدگه راست آغشته بود با خاک از لعل بور و چالش. خاقانی. خرامنده میگشت بر پشت بور به گورافکنی همچو بهرام گور.نظامی. لحیفی برافکند بر پشت بور درآمد بزین آن تن پیل زور. نظامی (گنجینهٔ گنجوی چ وحید ص ۳۳۹). یک اسب بور ازرق چشم نوزاد معطرکرده چون ریحان بغداد.نظامی. || در ابیات زیر، مخصوصاً در بیت ناصرخسرو و سعدی رنگی خاکستری متمایل به سرخ رنگ : زنهار تا چنان نکنی کآن سفیه گفت چون قیر بِهْ سیاه گلیمی که گشت بور. ناصرخسرو. کی ببینی سرخ و سبز و بور را تا نبینی پیش از این سه نور را.مولوی. دید خود را سرخ و سبز و بور و زرد خویشتن را بر شغالان عرضه کرد.مولوی. موی گردد پس از سیاهی بور نیست بعد از سفیدی الا گور.سعدی. - موی بور؛ برنگی روشن تر از خرمایی، نزدیک به سپیدی. || تذرو. و آن پرنده ای است مشهور. (برهان) (آنندراج). جانوری است آتشخوار که کبک دری گویند. (شرفنامهٔ منیری). || آلتی از آلات موسیقی قدیم. (فرهنگ فارسی معین).
(ع ص) تباه و هلاک شدهٔ بی خیر. تثنیه و جمع و مذکر و مؤنث در وی یکسان است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). مردم تباه کار که در او هیچ خیر نبود. (مهذب الاسماء). یقال: رجل بور و امرأة بور و قوم بور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و کانوا قوماً بوراً؛ ای هالکین. || زمین خراب و نامزروع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ بعد شود.
[ بَ ] (ع اِ) زمین خراب نامزروع یا زمینی که یک سال بی زراعت گذارند تا در سال آینده بسیار رویاند. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زمین خراب. ابوار و بیران جمع آن است. (مهذب الاسماء). || آزمایش. || هلاکی. || کساد بازار و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ بَ / بُ ] (ع اِ) جِ بائر. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
(ع اِ) جِ بوار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ بَ ] (ع مص) هلاک شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آزمودن. (المصادر زوزنی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کاسد شدن: بارت السوق؛ کاسد شد بازار و بارت السلعة؛ بواراً کذلک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || عرضه کردن ماده شتر را بر نر تا ببینند که باردار است یا نه. زیرا که اگر باردار باشد، بر روی نر پیشاب می کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || باطل شدن کار. و قوله تعالی:{/B«وَ مَکْرُ أُولََئِکَ هُوَ یَبُورُ»۲۳-۲۷۳۵:۱۰/}. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بوئیدن نر شتر ماده را تا بشناسد که بار دارد یا نه. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || ادعا کردن فلان فجوری را که کرده بود. (ناظم الاطباء).
(اِخ) دهی از دهستان طبس مسینا که در بخش درمیان شهرستان بیرجند واقع است. دارای ۳۱۶ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «بور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید