معنی بوارد
6 بازدید
[ بَ رِ ] (ع اِ) جِ بارد و باردة. (منتهی الارب) (آنندراج) (فرهنگ فارسی معین). || شمشیرهای بران. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). - مرهفات بوارد؛ شمشیرهای مرگ دهنده. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).[ بَ رِ ] (اِ) ترشی باشد که در برابر شیرینی است. (برهان). ترشی و حموضت و تیزی. (ناظم الاطباء): باب چهارم از بخش نخستین از جزو دوم از گفتار سیوم از کتاب سیوم اندر شناختن منفعت و مضرت بوارد کامه ها و آچالها [آچارها] و آنچه بدین ماند و دفع مضرت آن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). چون از انشاد این قصیده فراغ حاصل آمد مائده نهادند مزین به اصناف مطعوم و بوارد به وی راه گشاده. (تاریخ بیهق ص ۱۶۱). || طبق و دوری. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس).
کلمات همقافیه با «بوارد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر