معنی بهک
7 بازدید
[ بَ هَ ] (اِ) نام مرضی و علتی است که پوست بدن آدمی سفید شود و معرب آن بهق است. (برهان) (از آنندراج) (از فرهنگ فارسی معین) (انجمن آرا) (جهانگیری). نکته های سفید یا سیاه که بواسطهٔ بلغم رقیق یا سودا بر پوست آدمی پیدا شود و بهق معرب آن و اول را بهق سفید و ثانی را بهق سیاه گویند و چون مطلق ذکر کنند قسم اول مراد باشد بواسطهٔ شیوع آن. (رشیدی). پیسی ظاهر پوست آدمی که «درد» نیز گویند. (ناظم الاطباء): صد لعنت خدای بمروان و بر یزید کو داشت علت برص و زحمت بهک. کمال غیاث (از جهانگیری). و رجوع به بهق شود.[ بِ هَ ] (اِخ) دهی از دهستان بخش باجگیران شهرستان قوچان. ۴۵۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «بهک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هک» برای سرودن شعر