معنی بهنانه
8 بازدید
[ بَ نَ / نِ ] (اِ) میمون که بوزینه باشد. (برهان). بوزینه. (غیاث). جانوری معروف و آنرا کپی نیز گویند و بتازیش قرد خوانند و ابوزنه کنیت او است. (شرفنامه). نوعی از میمون. (آنندراج) (انجمن آرا). بوزینه و میمون. (ناظم الاطباء). و این لغت با بای فارسی اصح است... (آنندراج). پهنانه. بوزینه. میمون. (فرهنگ فارسی معین): اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند که رخسارم پر از چین است چون رخسار بهنانه. کسائی . چنبک زند چو بوزنه خنبک زند چو خرس آن بوزنینه ریشک بهنانه منظرک. خاقانی (از آنندراج). دشمنت گرچه آدمی شکل است هست کمتر بسی ز بهنانه.شمس فخری.[ بِ نَ / نِ ] (اِ مرکب) کلیچهٔ سفید و نان قرص را گویند. (برهان) (از ناظم الاطباء). کلیچهٔ نان سپید باشد یعنی نان به... (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۹۷). نان میده که به روغن پزند و آن را کلیچه خوانند. (آنندراج) (انجمن آرا). کلیچهٔ سفید و نان قرص. (ناظم الاطباء). کلیچهٔ سفید. نان سفید. (فرهنگ فارسی معین): چو بنهاد آن تل سوسن ز پیش من چنان بودم که پیش گرسنه بنهی ترید چرب و بهنانه. حکاک (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۹۷). همچنین در پی یاران می باش یار یارا زن و بهنانه محوز ؟ خاقانی (از یادداشت مرحوم دهخدا). هست بر خوان سائلان درش قلیهٔ خوب و آش و بهنانه.شمس فخری.
کلمات همقافیه با «بهنانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر