معنی بهم
11 بازدید
[ بِ هَ ] (ق مرکب) باهم. (شرفنامه). باهم. همراه. (فرهنگ فارسی معین). باهم و همراه یکدیگر و یکی با دیگری و یکی در میان دیگری. (ناظم الاطباء). باهم. جمعاً. با یکدیگر. فراهم. مجموع. گرد: همه طرایف اطراف با تو بینم گرد همه عجایب آفاق با تو هست بهم.منجیک. چو بینی مرا با سیاوش بهم ز شرم دو خسرو بمانی دژم.فردوسی. برآویختند آن دو جنگی بهم همان پهلوان و دگر پیلسم.فردوسی. سوی کاخ رفتند هر دو بهم فرنگیس برجست دل پر ز غم.فردوسی. کند به تیر پراکنده چون بنات النعش بهم شده سپهی را بگونهٔ پروین.فرخی. همی روم سوی معشوق با بهار بهم مرا بدین سفر اندر چه انده است و چه غم. فرخی. آب و آتش بهم بیامیزد پالوایه ز خاک بگریزد.عنصری. همه کس به یک خوی و یک خواست نیست ده انگشت مردم بهم راست نیست.اسدی. از آسوده گردان خنجرگزار بهم حمله کردند چون سی هزار.اسدی. میوه های گرمسیری و سردسیری بهم باشد بسیار و مثل آن جایی دیگر نیست. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۳۰). گویند یکشب با شاپور بهم در جامهٔ خواب خفته بود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۶۲). و این سردی عارضی که سبب ابلهی و غفلت است سه گونه باشد یا سردی ساده باشد یا سردی و خشکی بهم باشد و یا سردی و تری بهم باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آتشی آمده بود غله های ایشان را با باغ بهم سوخته بود. (قصص الانبیاء). این جهان است خوب و زشت بهم و آن جهان دوزخ و بهشت بهم.سنایی. هر دو بهم بیامدند. (کلیله و دمنه). در اندیشید از آن دو یار دلکش که چون سازد بهم خاشاک و آتش. نظامی (خسرو و شیرین ص ۱۱۹). نخواهم نقش بی دولت نمودن من و دولت بهم خواهیم بودن.نظامی. جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهم اند. سعدی. در جام جهان چو تلخ و شیرین بهم است این از لب یار خواه و آن از لب جام.حافظ. || ترجمهٔ نعم باشد. (برهان) (آنندراج). کلمهٔ ایجاب یعنی بلی و آری. (ناظم الاطباء). || (ص مرکب) متحد و منطبق : و مجتمع در نظرات کواکب موافق و بهم نباشند. (التفهیم ص ۲۲۱). || تنگدل و محزون. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ مرکب) خشم و قهر و غضب. (ناظم الاطباء).[ بُ ] (ع ص، اِ) سواران و لشکر و کسانی که هیچ چیز نداشته باشند. (آنندراج). || ستورهای خرد چون بره و بزغاله و نیز جِ ابهم. (آنندراج). جِ ابهم. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر