معنی بهستون
7 بازدید
[ بِ هِ ] (اِخ) بیستون. (دایرةالمعارف فارسی): و اول شب آدینه از دنیا برون شد بظاهر بهستون اندر راه. (مجمل التواریخ). رجوع به بهستان و بغستان و بجستان و بیستون شود.[ بِ سُ ] (اِخ) پسر بزرگ وشمگیر زیاری مکنی به ابومنصور. در طبرستان بجای پدر نشست ولی جمعی از بزرگان با پسر کوچکتر وشمگیر بنام قابوس بیعت کردند. بهستون ناچار به پناه رکن الدولهٔ دیلمی رفت و از طرف او مأمور طبرستان شد و رکن الدوله دختر بهستون را بزنی گرفت و آن زن مادر عضدالدوله معروف است. (۳۵۷-۳۶۶ هـ . ق.) (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «بهستون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر