معنی بهجت
5 بازدید
[ بَ جَ ] (ع اِمص) شادمانی و تازگی. (غیاث) (آنندراج). سرور و شادی و شادمانی. (ناظم الاطباء): آن ولایات دیگر بار ببهجت ملک و روای سلطنت او آراسته گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ تهران ص ۳۰۱). || (مص) شادمان شدن. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به بهجة شود. || (اِمص) زیبایی و خوبی. (غیاث) (آنندراج). خوبی دیدار. زیبایی. (فرهنگ فارسی معین): یکی از متعلمان کمال بهجتی داشت و طیب لهجتی. (گلستان). آفتاب رحمت قمرسریر کیوان منزلت مشتری خمیر ناهیدبهجت. (حبیب السیر). || شوق. (ناظم الاطباء). - پربهجت؛ با شادمانی زیاد و سرور بسیار. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بهجت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جت» برای سرودن شعر