معنی بنیاد کندن
5 بازدید
[ بُ کَ دَ ] (مص مرکب) هدم و خراب کردن. (آنندراج). خراب کردن. منهدم ساختن. (فرهنگ فارسی معین): بنماید که جفای فلک از دامن دل دست کوته نکند تا نکند بنیادم.سعدی. زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم. حافظ. به اشکی توان کند بنیاد غفلت که یک قطره سیل است خواب گران را. صائب. - بنیاد برکندن؛ خراب کردن. منهدم ساختن. (فرهنگ فارسی معین): گر بیخودی مجال دهد اضطراب را بنیاد برکند دل و جان خراب را. محمدقلی میلی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بنیاد کندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر