معنی بنک
7 بازدید
[ بَ نَ ] (اِ مصغر) مصغر بن است که حبةالخضرا و چتلاقوچ باشد و آن بیشتر در کوهها و جنگلها حاصل میگردد. (برهان) (از فرهنگ فارسی معین). میوهٔ معروف. (رشیدی). مصغر بن است که حبةالخضراء و چتلاقوچ باشد و به قهوه مشهور است. (آنندراج). مصغر بنه که حبةالخضراء باشد. (ناظم الاطباء). || نوعی از قماش زمین اطلس بود که بر آن گلهای زربفت باشد. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (رشیدی) (از جهانگیری) (برهان): ز جامه خانهٔ عشق تو اطلسی گردون به نعل و داغ بنک پوش کرده ای ما را. ظهوری (از رشیدی). || گلها و نشانها را نیز گویند که بر روی مهوشان از خوردن شراب بهم میرسد یا عرق بر پیشانی ایشان نشیند. (برهان) (آنندراج). گلی که بر روی مهوشان از آشامیدن شراب بهم رسد. و خویی که بر پیشانی نشیند. (ناظم الاطباء).[ بُ نَ ] (اِ مصغر) مصغر بنه است یعنی درخت کوچک. (برهان) (رشیدی) (آنندراج) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). بنه. بن درخت کوچک. (فرهنگ فارسی معین). || نشان و اثر. چنانکه گویند از فلانی یا از فلانه چیز بنک نمانده است؛ اراده آن باشد که نشان و اثر نمانده است. (برهان) (از رشیدی) (آنندراج) (جهانگیری). نشان و اثر چیزی: بنک از فلان نماند. (فرهنگ فارسی معین). نشان و اثر چیزی. (ناظم الاطباء). || نشان و نقش پا. (ناظم الاطباء). نقش پا. نشان پا. رد پا. (فرهنگ فارسی معین).[ بُ نَ ] (اِ) بنه. جای. مکان. || جایی که نقد و جنس در آن نهند. بنگاه. (فرهنگ فارسی معین).[ بُ ] (اِ) پوست بیخ ام غیلان باشد و آن درختی است صحرایی در ولایت مصر. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). اسم فارسی قنب است و به هندی خار مغیلان نامند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). مانند قشوری است که از بیخ ام غیلان خیزد و از یمن آرند و در طب بکار است. (یادداشت بخط مؤلف).[ بُ ] (ع اِ) بن چیزی و خالص آن. معرب است. یقال هؤلاء من بنک الارض؛ ای من اصلها. (منتهی الارب) (آنندراج). اصل چیزی و آن معرب است. یقال هولاء من بنک الارض. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوعی از خوشبو. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). طیبی، یعنی عطر و بوی خوشی است معروف. (از تاج العروس ج ۷ ص ۱۱۳) (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || بهره ای از شب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس) (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «بنک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نک» برای سرودن شعر