معنی بنساله
6 بازدید
[ بُ لَ / لِ ] (ص مرکب) سالخورده و کهن. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء): نگشته زین پرند سبز شاخ بید بنساله چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر ژاله. رودکی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بنساله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر