معنی بندقی
6 بازدید
[ بُ دُ ] (ع اِ) جامهٔ کتان گرانبها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): اوصاف شمله بر علم زر نوشته اند القاب بندقی بسراسر نوشته اند.نظام قاری. دهد بندقی هر زمانم فریبی شکیبم ازو نیست طال المعاتب.نظام قاری. طیلسان صوفی ارمک بود از بندقیش وز گلیم عسلی نیز روایی دارد.نظام قاری.[ بُ دُ ] (اِ) تفنگچی. (ناظم الاطباء). رجوع به بندق شود.[ بُ دُ ] (اِ) تفنگچی. (ناظم الاطباء). رجوع به بندق شود.
کلمات همقافیه با «بندقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر