معنی بندق
5 بازدید
[ بُ دُ ] (اِ) بمعنی فندق است و بعضی گویند معرب آن است. گویند هرکه مغز آنرا با انجیر و سداب بخورد، زهر بر وی کار نکند و مسموم را نیز نافع است. گویند عقرب از فندق میگریزد. (برهان) (آنندراج). میوهٔ معروف که فندق گویند. (غیاث). بادام کشمیری. (الفاظ الادویه) (تحفهٔ حکیم مؤمن). جلوز. (منتهی الارب). درختی است چون بطم. (از اقرب الموارد):[ بُ دُ ] (ع اِ) غلولهٔ گلین. (غیاث). گلولهٔ گلین و مانند آن که می اندازند. بندقه یکی، بنادق جمع. (منتهی الارب) (از آنندراج). چیزی که او را می اندازند. (از اقرب الموارد). کمان گروهه. گروههٔ گلین : قدر فندق افکنم بندق حریق بندقم در فعل صد چون منجنیق.مولوی.
کلمات همقافیه با «بندق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دق» برای سرودن شعر