معنی بندش
9 بازدید
[ بَ دَ ] (اِ) پنبهٔ حلاجی کرده و گلوله نموده باشد بجهت رشتن. (برهان) (ناظم الاطباء). پنبهٔ محلوج. (آنندراج). پنبهٔ برزده و گردکرده ریسیدن را و نیز باغنده و پاغنده و پیچک و بندک و غنده و کندش و گلن نیز گویند و هندکاله نامندش. (شرفنامهٔ منیری).[ بَ دِ ] (اِ) نقش کردن سیم و زر باشد بر نهج خاص. (برهان) (آنندراج). نقش و کنده کاری سیم و زر و نصب آنها. (ناظم الاطباء). || حد و سد. || نیت و قصد. || ضبط و استحکام. || ایجاد و اختراع. || پرداخت افسانه و حکایت دروغ. || ساختگی حساب دروغ. || انشاء و فصاحت در کلام. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس).
کلمات همقافیه با «بندش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دش» برای سرودن شعر