معنی بنجشک
6 بازدید
[ بِ جِ ] (اِ) گنجشک. چغوک. چکوک. چکک : بنجشک چگونه لرزد از باران چون یاد کنم ترا چنان لرزم. ابوالعباس (از لغت فرس اسدی). و گفت [ یعقوب بن لیث ] به اندر شکم بنجشک نباشد اندر شکم گاو گرد آید. (تاریخ سیستان). جان خصم از تیغ سیمرغ افکنت بر شاخ عمر باد لرزان در برش چون جان بنجشک از تفک. انوری. و باشه با بنجشک در یک منزل دمسازی می نمایند. (سندبادنامه ص ۹). این قوم چون رمه از سورت شیر یا بنجشک از صولت باز، رمیدن گرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). و جویهای آب بر خارج و داخل شهر روان گردانید و بیشتر از آن مقدار آب که بنجشکی بدان سیراب گردد در مجموع شهر قم مقدور و یافت نمیشد. (تاریخ قم ص ۶). تا غایت آن مقدار آب که بنجشکی بدان سیرآب شود متعذر و دشخوار بدست می آمد. (تاریخ قم ص ۴۲). رجوع به گنجشگ شود.
کلمات همقافیه با «بنجشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر