معنی بم
7 بازدید
[ بَ ] (ص، اِ) صدای پر و بانگ بلند که از تار و رود و جز آن برآید، مقابل زیر که آواز باریک باشد. (ناظم الاطباء). صدای پر و بانگ بلند که از نقاره و رود برآرند، در مقابلهٔ زیر باشد که به معنی آواز باریک. (غیاث). آواز بلند مقابل زیر، بام مشبع آن؛ و ظاهراً گلبام که لغتی است در گلبانگ مرکب از این است. (آنندراج). نوای درشت. نوای سیم کلفت. آواز ستبر. ثقل. حدت. (یادداشت مرحوم دهخدا). آوای درشت و خشن آدمی و ساز، صدایی که در یک واحد زمان ارتعاشاتی کمتر از صدای زیر در فضا ایجاد کند. (فرهنگ فارسی معین). پست، مقابل تیز. مقابل زیر: باز چون بلبل بی جفت به بانگ آمد زیر باز چون عاشق بیدل به خروش آمد بم. فرخی. تا بود شادی جائی که بود زاری زیر تا بود رامش جائی که بود نالهٔ بم.فرخی. گرفته بادا مشکین دو زلف دوست بدست نهاده گوش به آوای زیر و نالهٔ بم.فرخی. گهی بلبل زند بر زیر، و گه صلصل زند بر بم گهی قمری کند از بر، گهی ساری کند املی. منوچهری. ور بلبل را گسسته شد زیر بربست غراب بی مزه بم.ناصرخسرو. برتر از مدیح تو سخن نیست کس زخمه نکرد برتر از بم.خاقانی. بر لب جام اوفتاد عکس شباهنگ بام خیز درون پرده ساز، پرده بر آهنگ بم. خاقانی. چون دل داود نفس تنگ داشت درخور این زیر بم آهنگ داشت.نظامی. نه بم داند آشفته سامان نه زیر بنالد به آواز مرغی فقیر.سعدی. - بم و زیر؛ بانگ بلند و کوتاه باهم : ز می بلبله گونهٔ گل گرفت بم و زیر آوای بلبل گرفت.اسدی. چون در آن قصر تنگ بار شدیم چون بم و زیر سازگار شدیم.نظامی. آوازه در سرای بیفتد که خواجه مرد وز بمّ و زیر خانه پر آه و فغان شود. سعدی. به رسم هند گوناگون مزامیر به جانها بسته اشکال از بم و زیر. امیرخسرو. - زیر و بم؛ بم و زیر. رجوع به زیر و بم در ردیف خود شود. || سیم ساز که صدای درشت دهد. (فرهنگ فارسی معین).[ بَ ] (اِ) آوای حاصل از زدن با کف دست نیک ناگشاده بر سر کسی. حکایت صوت با کف دست که اندک انگشتانش فراهم آمده باشد بر سر کسی زدن. || عمل با دست زدن به سر کسی به قوت. (ناظم الاطباء). سرچنگ، یعنی به زور دست زدن بر سر کسی. (غیاث). ضرب دستی که به زور تمام بر سر کسی زنند، و با لفظ زدن و خوردن مستعمل. (از آنندراج). بام. بامب. بامچه. بامبه (در تداول مردم قزوین): سوی رود و سرود آسان روی لیکنت هر دوران سوی محراب نتوانند جنبانیدنت بر بم. ناصرخسرو. عمامه ز بم کرده ورم بر سر قاضی آموخته تار است عرم بر سر قاضی. ملاحیدر ذهنی (در هجو قاضی افضل). کیست آن مورد صدبم که شود صدپاره کله از آهن اگر وضع کنی بر سر آن. شفائی (از آنندراج). - بم خوردن؛ ضرب دست خوردن از کسی. با کف دست ناگسترده بر سر خوردن از کسی : چو قوال موجش زده کف بهم غم از نغمهٔ زیر او خورده بم. ملاطغرا (از آنندراج). - بم زدن؛ ضرب دست زدن. با کف دست که نیک نگسترده باشد زدن بر سر کسی : از آن هریکی بانگ بر جم زدی اگر دم زدی بر سرش بم زدی.هاتفی. عارضت بمها زند بر سر رخ خورشید را سنبلت سرپا زند بر کون مشک اذفری. ملافوقی یزدی (از آنندراج).[ بَ م م ] (معرب، اِ) تار سطبر بلندآواز از تارهای رود. (منتهی الارب). وتر و تار ستبر از تارهای مزهر. (از ذیل اقرب الموارد از قاموس). رود ستبر. (دهار). نام زفت ترین تار بربط. (از مفاتیح). ج، بُموم. (منتهی الارب) (دهار). و رجوع به بم شود.[ بَ م م ] (معرب، اِ) تار سطبر بلندآواز از تارهای رود. (منتهی الارب). وتر و تار ستبر از تارهای مزهر. (از ذیل اقرب الموارد از قاموس). رود ستبر. (دهار). نام زفت ترین تار بربط. (از مفاتیح). ج، بُموم. (منتهی الارب) (دهار). و رجوع به بم شود.[ بَ ] (اِخ) (شهرستان...) یکی از شهرستانهای استان هشتم کشور و حدود آن بشرح زیر است : ازشمال به شهرستان کرمان و لوت زنگی احمد. از جنوب به کوهستان نمداد و شاه. از شرق به شهرستان زاهدان. از غرب به شهرستان جیرفت. هوای این شهرستان بر دو قسمت است : قسمت جلگه و دامنهٔ نواحی کوهستانی. هوای قسمت جلگه و دامنه گرمسیر است و آب قرای آن از قنوات تأمین میشود. و محصول عمدهٔ آن غلات، خرما، حنا، مختصر مرکبات است. در قسمت کوهستانی، هوای نقاط مرتفع سردسیر است و آب اکثر قرای آن از چشمه و رودخانه و قنوات کوهستانی تأمین میشود. محصول عمدهٔ این نواحی غلات، لبنیات و میوه مخصوصاً بادام کوهی است. قسمت مرکزی شهرستان دشت حاصلخیز است که متجاوز از سیصد آبادی نزدیک بهم در آن احداث شده. رودخانه ای که دارای آب دائم باشد در این شهرستان در قسمت جلگه وجود ندارد فقط در دره های مرتفع کوهستان رودخانه هائی جاریست که فقط در موقع بارندگی زیاد سیلاب آنها به کویر میرسد مانند رودخانهٔ تهرود، رودخانهٔ ده بکری، رودخانهٔ گراغان و غیره. شهرستان بم از سه بخش : مرکزی، فهرج، راین تشکیل شده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان دستگردان بخش طبس شهرستان فردوس. سکنهٔ آن ۲۳۳ تن. آب آن از قنات و محصول آن غلات و گاورس و خرما است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ بِ مَ ] (ع حرف جر +اسم) (از: حرف جر «ب» +اسم استفهام ما). مخفف بما. به چه؟ (ترجمان القرآن جرجانی). چگونه و به چه وضع؟ (ناظم الاطباء).[ بُ ] (از فرانسوی، اِ) مخفف بُمب در تداول عوام فارسی زبانان. (از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به بمب شود.[ بُ م م ] (ع اِ) بوم، که جغد باشد. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد از قاموس).
کلمات همقافیه با «بم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بم» برای سرودن شعر