معنی بلیغ
7 بازدید
[ بَ ] (ع ص) مرد فصیح رسانندهٔ سخن آنجا که خواهد. (دهار). شخص فصیح که سخن را در جای خود نهد. (از اقرب الموارد). تیززبان. (غیاث) (آنندراج). فصیح که کنه ضمیر و مراد خود تواند به عبارت آوردن. گشاده زبان. گشاده سخن. (یادداشت مرحوم دهخدا). خوش بیان. شیرین سخن. سخنگوی برکمال. چیره زبان. سِرطِم. سَفّاک. مِسقَع. مِسهَج. (منتهی الارب). ج، بُلغاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) کلام بلیغ؛ سخن تمام بامراد. (منتهی الارب): {/Bأُولََئِکَ اَلَّذِینَ یَعْلَمُ اَللََّهُ مََا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً. ۱-۱۸۴:۶۳/}(قرآن ۴/۶۳)؛ آنان کسانی هستند که خداوند آنچه را در دلهایشان است می داند، پس از آنان روی بگردان و آنان را پند ده و از برای ایشان در نفسهایشان گفتاری اثرکننده و بلیغ بگو. قولا بلیغا؛ یعنی با مبالغت به دلها رسنده. (دهار). که سخن بلیغ با معانی بسیار از زبان مرغان و بهایم و وحوش جمع کردند. (کلیله و دمنه). || رسا. (غیاث) (آنندراج). نیک. سخت. کامل. تمام : گفت این خواجه [ احمد ] در کار آمد بلیغ انتقام خواهد کشید. (تاریخ بیهقی). و شرایط را بپایان تمامی آورده چنانکه از آن بلیغتر نباشد و نیکوتر نتواند بود. (تاریخ بیهقی). عیب این قلعه آنست کی حصار بلیغ توان داد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۵۶). موشان در بریدن شاخه ها جد بلیغ می نمایند. (کلیله و دمنه). در استکمال آلت و استدعای اعوان دولت جد بلیغ نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۲۹). از سر بصیرت بر نوازغ نحل و بدائع ملل انکار بلیغ کردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۸). در اعتبار موازین و مکائل احتساب بلیغ می کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۹). تفحص اجرام و آثام ایشان به حضور خویشان و امرا تقدیم افتد و فراخور آن مالش بلیغ یابند. (جهانگشای جوینی). گفتم به علت آنکه شیخ اجلم بارها به ترک سماع فرموده است و موعظه های بلیغ گفته. (گلستان). یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنی بلیغ بود و ادراری معین کرده. (گلستان). به عین عنایت نظر کرده و تحسین بلیغ فرموده. (گلستان). که فکرش بلیغ است و رایش بلند ولی در ره زهد و طامات و پند.سعدی. || رسنده در علم به مرتبهٔ کمال. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بلیغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یغ» برای سرودن شعر