معنی بلوی
7 بازدید
[ بَ وا ] (ع اِ) آزمایش. (منتهی الارب) (دهار) (مهذب الاسماء). امتحان و اختبار. (اقرب الموارد). || سختی. (منتهی الارب). مصیبت. (اقرب الموارد). بَلْوة. ج، بَلایا. (اقرب الموارد): درِ هدی نگشاید مگر کلید سخن همو گشاید درهای آفت و بلوی. ناصرخسرو. سرور و راحت و نعمت نصیب جان تو باد همیشه باد عدویت در آتش بلوی. ادیب صابر. || دریافت چیزی و کشف آن. (منتهی الارب). || در تداول فارسی آشوب و غوغا و هنگامه و سرکشی. (ناظم الاطباء). شورش. بلوای عام. (فرهنگ فارسی معین). - عام البلوی؛ رژی بلوای تنباکو. رژی. و رجوع به رژی شود.[ بَ لَ ] (ص نسبی) منسوب به بَلّی که قبیله ایست از قضاعة. (از الانساب سمعانی) (منتهی الارب).[ ] (اِخ) شهری از سند است از آن سوی رود مهران. جائی با نعمت بسیار و منبر در آنجا هست و جهازهای هندوستان بدین جا افتد. (حدود العالم).[ بَ لَ ] (اِخ) لقب زهیربن قیس، از امیران و فرماندهان شجاع صدر اسلام است. و گویند او از صحابیان بود. در فتح مصلا حضور داشت و بسال ۶۹ هـ . ق. حاکم برقة شد. بلوی بسال ۷۶ هـ . ق. در جنگ با رومیان بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷) بنقل از ابن الاثیر و النجوم الزاهرة و البیان المغرب.[ بَ لَ ] (اِخ) لقب عبدالرحمان بن عدیس بن عمرو، صحابی است. رجوع به عبدالرحمان (ابن عدیس...) شود.
کلمات همقافیه با «بلوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر