معنی بلندی
6 بازدید
[ بُ لَ دا ] (ع اِ) پهنا. (منتهی الارب). عریض و پهن. (اقرب الموارد).[ بُ لَ ] (حامص، اِ) برآمدگی، نقیض پستی و کوتاهی. (ناظم الاطباء). برشدگی. شُموخ. عَرار. عَلاوة. عِلْو یا عُلُوّ. قُردَوة. قِنی ََ: گشاده شود کار چون سخت بست کدامین بلندی که نابوده پست.ابوشکور. همی داشتش چون یکی تازه سیب که اندر بلندی ندیدی نشیب.فردوسی. جهان را بلندی و پستی توئی ندانم چه ای هرچه هستی توئی.فردوسی. ز ایران برآرم یکی تیره خاک بلندی ندانند باز از مغاک.فردوسی. بدرد دل و مغزشان از نهیب بلندی ندانند باز از نشیب.فردوسی. زمین را بلندی نبد جایگاه یکی مرکزی تیره بود و سیاه.فردوسی. تا در بر هر پستی پیوسته بلندیست تا در پس هر لیلی آینده نهاریست.فرخی. هَدهَدة؛ فرود آوردن چیزی را از بلندی به پستی. (از منتهی الارب). || علو. بالایی. (فرهنگ فارسی معین). رفعت. (آنندراج) (غیاث): آفتابی بدان بلندی را لکهٔ ابر ناپدید کند.سعدی. - بلندی همت؛ بلندهمتی. دارای همت بلند بودن : نوع سیم از انواع تحت جنس شجاعت، بلندی همت است. و آن عبارتست از آنکه نفس را در طلب جمیل سعادت و شقاوت این جهانی در چشم نیاید و بدان استبشار و ضجرت نماید تا بحدی که از هول مرگ نیز باک ندارد. (نفائس الفنون، حکمت عملی). || درازی. (غیاث) (آنندراج). طول. (فرهنگ فارسی معین): هرگز بود آدمی بدین زیبایی یا سرو بدین بلندی و رعنایی.سعدی. - امثال : بلندی شمشیر چه باید گامی پیش نه؛ یونانیان می نویسند که جوانی از مردم اسپارطه از کوتاهی شمشیر خویش شکایت میکرد، مادر گفت از صف گامی پیش نه. لیکن ظاهراً این مثل در ایران نیز متداول بوده و عامیان امروز گویند: بلندی قداره بی فایده است یک قدم جلو. (از امثال و حکم دهخدا). و رجوع به روزنامهٔ فکر آزاد شمارهٔ ۴۰ سال اول شود. - بلندی روز؛ فراخی آن. وقت نیمروز: شدّالنهار؛ وقت ارتفاع نهار و بلندی روز. (منتهی الارب). || ارتفاع. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). شَرَف. سَمک :
کلمات همقافیه با «بلندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر