معنی بلل
6 بازدید
[ بَ لَ ] (ع مص) به شدن از بیماری. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بَلّ. بُلول. و رجوع به بل و بلول شود. || مبتلی شدن به چیزی و درآویختن به آن. (منتهی الارب). برخورد کردن و تمایل یافتن به چیزی. (از اقرب الموارد از لسان). || فاجر گردیدن. (منتهی الارب). || ظفر یافتن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). جمع آن را برخی بُلاّن دانسته اند. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).[ بَ لَ ] (ع اِ) تری و نمناکی. (منتهی الارب). تری. (دهار) (از ذیل اقرب الموارد) (غیاث). نم. ندی. نداوت. رطوبت. ندوت. - بلل شبهه؛ در اصطلاح فقهی، تری زیر جامهٔ نائم که در بیداری نداند چیست. تری که مرد در جامه بیند و نداند چیست. رطوبتی که در خواب مرد را افتد و به روز نداند که از آب و وذی و ندی و دیگر رطوبات کدام یک است، و بر او تنها تطهیر موضع رطوبت است نه غسل. (یادداشت مرحوم دهخدا). || شی ء اندک. || عافیت. || طعام عروسی. (منتهی الارب). || تجمل : ماأحسن بلله. (از منتهی الارب). || خصب و فراوانی و حاصلخیزی، زیرا آن از آب می باشد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || باد شمال سرد. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).[ بِ لَ ] (ع اِ) صمغ گیاه عرفط. (ناظم الاطباء).[ بُ لَ ] (ع اِ) تخم. (منتهی الارب). بذر. (ذیل اقرب الموارد از قاموس). || تخم ریزی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بلل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لل» برای سرودن شعر