معنی بلقع
6 بازدید
[ بَ قَ ] (ع ص، اِ) زمین بی آب و گیاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زمین بی نبات. (دهار). ج، بَلاقع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). در حدیث است : الیمین الکاذب تدع الدیار بلاقع، و یا الیمین الفاجرة تذر الدیار بلاقع. و در توصیف گوید منزل بلقع و دار بلقع (بدون تاء تأنیث)، و چون اسم بود با تاء آید و گویند انتهینا الی بلقعة ملساء. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بلقعة. و رجوع به بلقعه شود. || زنی که از هر خیر و نیکی خالی باشد. (از ذیل اقرب الموارد). بلقعة. و رجوع به بلقعة شود. || تأکید است صلقع را، گویند مکان صلقع بلقع. (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «بلقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر