معنی بلق

معنی بلق

7 بازدید
[ بَ ] (ع مص) تمام گشادن در را یا سخت گشادن. (منتهی الارب). در بگشادن. واگشادن در. (تاج المصادربیهقی). در بگشادن. (المصادر زوزنی). بُلوق. (اقرب الموارد). و رجوع به بلوق شود. || بند کردن، از اضداد است. (منتهی الارب). در بستن. (تاج المصادر بیهقی). || ربودن دوشیزگی. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد از قاموس). || بردن سیل سنگها را. (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد از قاموس). || شتافتن. (از ناظم الاطباء). بُلوق. (اقرب الموارد). و رجوع به بلوق شود. || پیسه گردیدن. بَلَق. || سپیددست وپا شدن اسب تا ران. (منتهی الارب). رجوع به بَلَق شود.
[ بَ ] (اِخ) ناحیه ایست در غزنه از سرزمین زابلستان. (از معجم البلدان) (از مراصد): آخر در این سال فروگرفتندش به بلق، در پل خمارتگین، چون به غزنین می آمدیم. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۴۴). و هم چنین با شادی و نشاط می آمدند منزل بلق. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۷). دیگر روز تا از بلق برداشت و بکشید و به باجگاه سرهنگ بوعلی کوتوال... پیش آمدند. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۵).
[ بَ لَ ] (ع مص) پیسه گردیدن. (منتهی الارب). سیاه و سپید شدن. (از اقرب الموارد). بَلق. || سپیددست وپا شدن اسب تا ران. (منتهی الارب). بالا رفتن سپیدی و تحجیل اسب تا ران وی. (از اقرب الموارد). بَلق. || متحیر گردیدن. (منتهی الارب).
[ بَ لَ ] (ع اِ) پیسگی. (منتهی الارب). سیاهی و سپیدی. (از اقرب الموارد). بُلقة. و رجوع به بلقة شود. || سپیدی دست و پای ستور تا ران. || خیمه و خرگاه بزرگ. (منتهی الارب). فسطاط و خیمه که از موی بز بافته باشند، و در مثل است : الناسک فی ملقه أعظم من الملک فی بلقه. (از اقرب الموارد). || حمق اندک. (منتهی الارب). حمق که هنوز مستحکم نشده باشد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || دروازه. (منتهی الارب). باب، در برخی از لغات. (از ذیل اقرب الموارد). || رخام. || سنگی است به یمن مانند آبگینه. (منتهی الارب). سنگی است در یمن که ماورای خود را چون شیشه روشن میکند. (از ذیل اقرب الموارد).
[ بَ لَ ] (اِ صوت) دروازه که دو مصراع داشته باشد چون یکی از آن دو را رد کنند آواز جَلَن دهد و بانگ دیگری را هرگاه فراز کنند بلق نامند. (منتهی الارب ذیل جلن). جَلَنبلق آواز در بزرگ است هنگام باز و بسته کردن آن، و آن صوت جلن و بلق بصورت جداگانه باشد. (از اقرب الموارد). و رجوع به جلن و جلنبلق شود.
[ بَ لِ ] (ع ص) آنکه چشمانش متحیر و سرگردان باشد. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).
[ بُ ] (ع ص) جِ أبلق. (منتهی الارب). رجوع به ابلق شود. || جِ بَلقاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به بلقاء شود.
[ بُ لُ ] (اِ صوت) آوازی که از افکندن جسمی در آب برآید. آواز و صوت آب در هنگام انداختن کلوخ در آن : او ز بانگ آب پر می تا عنق نشنود بیگانه جز بانگ بلق.مولوی.

کلمات هم‌قافیه با «بلق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید