معنی بلغنده
5 بازدید
[ بَ غُ دَ / دِ ] (اِ) جامه دان. بغچه. (ناظم الاطباء). یک بغچه اسباب. (برهان) (آنندراج). صره. (از دهار). رزمه. بستهٔ قماش : راه باید برید و رنج کشید کیسه باید گشاد و بلغنده.سوزنی. || یک بسته و یک لنگ بار و پشتواره. (برهان) (آنندراج). لنگهٔ بار و پشتواره. (از ناظم الاطباء). || هر چیز که بربسته شده باشد، مثل خون بسته و بلغم بسته و امثال آن. (برهان) (آنندراج). هر چیز بسته شده و منعقدشده مانند گردش خون. (ناظم الاطباء).[ بُ غُ دَ / دِ ] (ص) فراهم آورده و بربالای هم نهاده. (برهان) (آنندراج). بلغند. بلغد. بلغده : بدین بند و زندان به کار و به دانش به بلغنده باید همی نامداری.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «بلغنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر