معنی بلغده
6 بازدید
[ بُ غَ دَ / دِ ] (ص) گنده و ضایع گردیده. (برهان) (آنندراج): به مرز بی رز تو مرغکی درون بپرید سرش به لعلی همچون عروس در پرده دو خایه کرد و بلغده شد و هم اندروقت شکست و ریخت هم آنجا سپیده و زرده. سوزنی. - بلغده کردن؛ ضایع کردن. گویند مرغ بیضه را بلغده کرد؛ یعنی گنده و ضایع کرد و بچه برنیاورد. (از برهان) (از آنندراج).[ بُ غُ دَ / دِ ] (ص) فراهم آمده و جمع نموده و بربالای هم چیده. (از برهان) (آنندراج). بلغد. بلغند. بلغنده. و رجوع به بلغنده شود.
کلمات همقافیه با «بلغده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر