معنی بلعوم
5 بازدید
[ بُ ] (ع ص) مرد بسیارخوار سخت فروبرنده. (ناظم الاطباء). بَلعَم. و رجوع به بلعم شود. || (اِ) راهگذر طعام در حلق. (منتهی الارب). راهگذر طعام و شراب در حلق. (دهار). مری. گلوگاه. مبلع. حلق. بُلعم. ج، بَلاعم. (اقرب الموارد). و رجوع به بلعم شود. || آبراههٔ اندرونی زمین بلند. (منتهی الارب). مسیلی داخل زمین که در «قف» یا قسمت مرتفع زمین قرار دارد. (از اقرب الموارد). || سپیدی پتفوز و پوزهٔ خر. (منتهی الارب). سفیدیی که در پوزهٔ خر است در جانب دهان. ج، بَلاعیم. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).
کلمات همقافیه با «بلعوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر