معنی بلعجب

معنی بلعجب

7 بازدید
[ بُ عَ جَ ] (ص مرکب) پرشگفتی. عجیب. (فرهنگ فارسی معین).بوالعجب. ابوالعجب. غریب. مورد اعجاب. مورد تفخیم. و رجوع به بُل شود: تو صورت نیستی معنی طلب کن نظر در جسم و جان بلعجب کن. ناصرخسرو. گم کرده سر رشتهٔ تدبیر دلم باز در طره سرگم شدهٔ بلعجب تو. اثیر اخسیکتی. نقاش قضا صدهزاران نقش بدیع و طراز بلعجب بر روی ریاحین آرایش کرده. (ترجمهٔ محاسن اصفهان آوی). از وقایع بلعجب که در مدت مقام پادشاه بر در شهر بود درین مدت آن بود که... (المضاف الی بدایع الازمان ص ۵۱). || مشعبد. شعبده باز. (فرهنگ فارسی معین). حقه باز: ز بس صورت که پیدا کرد و بنمود تو گفتی چرخ آن شب بلعجب بود. (ویس و رامین). بسان بلعجبی مهره باز استادم نگه کنی به من این خانه پاک و دیگر پاک. سوزنی. مرگ شود بلعجب تیغ شود گندنا کوس شود عندلیب خاک شود لاله زار. خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «بلعجب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید