معنی بلعته
7 بازدید
[ بَ لْ لَ تُ هُ ] (ع جملهٔ فعلی) بلع کردم او را. آنرا فروبردم. (فرهنگ فارسی معین). - صیغهٔ «بلعتهُ» ی آن را خواند؛ آن را به حلق فروبرد. (فرهنگ فارسی معین). - || در تداول عامیانه، آن را برخلاف حق تصرف کرد و بالا کشید. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «بلعته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر