معنی بلعام
9 بازدید
[ بَ ] (اِخ) (به معنی خداوند مردم)پسر بعور (یا باعور) و از اهل قریهٔ فتور بود که در الجزیره واقع است. وی از پیغامبران سرزمین بین النهرین بود و پادشاه موآب او را دعوت کرد که در مقابل اجرتی عبرانیان را نفرین کند. چون بلعام عازم شد، درازگوش او از راه رفتن بازایستاد و هرچه آن را بزد پیش نرفت. (از دایرة المعارف فارسی) (فرهنگ فارسی معین). نام پسر باعور است که او زاهدی بوده مستجاب الدعوات که در زمان عیسی علیه السلام عاقبت ایمانش به باد رفت. (آنندراج). بلعم باعور. و رجوع به قاموس کتاب مقدس شود: قهر او چون بگستراند دام سگی آرد ز صورت بلعام.سنائی. از مایهٔ بیچارگی قطمیر مردم میشود ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را. سعدی. و رجوع به بَلعم و بلعم باعور شود.
کلمات همقافیه با «بلعام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر