معنی بلع
9 بازدید
[ بَ ] (ع مص) فروبردن از حلق. (از منتهی الارب). فروخوردن. (دهار). فروواریدن. (المصادر زوزنی). فروبردن چیزی را به گلو. (غیاث) (آنندراج). فروبردن چیزی را از راه گلو به داخل شکم بدون جویدن. (از اقرب الموارد). ابتلاع. فرودادن. بلعیدن. بلع کردن. اوباردن. اوباریدن. اوباشتن. تو دادن. بنگش. نواریدن.[ بَ ] (ع ص) رجل بلع؛ مردی که گویی سخن را می بلعد و فرومیدهد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان).[ بُ لَ ] (ع ص) مرد بسیارخوار. پرخور. اکول. || (اِ) جِ بُلعة. (منتهی الارب). سوراخ بکره. و رجوع به بلعة شود.[ بُ لَ ] (اِخ) (سعد...) (بصورت معرفه و غیرمنصرف) منزل بیست وسوم از منازل قمر، و رقیب آن طرفه است و آن دو ستاره است بیرون جدی میان ایشان یک گز، و عرب آن را سعد بلع از بهر آن خوانند که به نزدیک مقدم آن ستاره ایست خردتر از خود ذابح، گویی که آن را به گلو فرومی برد. (جهان دانش). و آن یک شب مانده از کانون ثانی طلوع می کند و یک شب از ماه آب گذشته غروب می کند. (از اقرب الموارد). و گویند آن در وقتی که خداوند تعالی فرمود {/B«یََا أَرْضُ اِبْلَعِی مََاءَکِ ۳-۶۱۱:۴۴/}(قرآن ۱۱/۴۴)» طلوع کرد. (ناظم الاطباء). و رجوع به سعد بلع در ردیف خود شود: بلع ار نه دعای بلعمی بود در صبح چرا دو دست بنمود.نظامی.
کلمات همقافیه با «بلع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لع» برای سرودن شعر