معنی واژه بلسک
4 بازدید
[ بَ لَ ] (اِ) پرستوک باشد و آن را به عربی خطاف گویند. (برهان) (آنندراج). بِلسِک. (از ذیل اقرب الموارد). پرستو. رجوع به پرستو شود.[ بَ سَ / بِ سِ ] (ع اِ) گیاهی است که چون در جامه خلد به دشواری جدا گردد. (منتهی الارب). بلسکاء. (اقرب الموارد). بَلسَکی. (منتهی الارب). و رجوع به بلسکاء و بلسکی شود.[ بِ سِ ] (اِ) خطاف، و آن از لغات دخیل است. (از ذیل اقرب الموارد). پرستو. پرستوک. بَلَسک. رجوع به بلسک شود.[ بِ لِ / بُ لُ ] (اِ) سیخ آهنی باشد که یک سر آن را پهن کرده باشند برای نان از تنور جدا کردن. (برهان) (آنندراج). || سیخ کباب. (برهان) (آنندراج). چوبی باشد یا سیخ گنده که بدان بریان در تنور آویزند. (برهان). و یکی از این دو (بضم و بکسر) مصحف است. (از آنندراج): در تنور ویل بادا دشمنت از بلسک خینور آویخته.فرخی. آتش در هیزم زدند و غلامان خوانسالار با بلسکها درآمدند. (تاریخ بیهقی ص ۵۱۱).