معنی واژه بلح
5 بازدید
[ بَ ] (ع مص) خشک شدن خاک. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || انکار کردن و جحد. || نبودن چیزی نزد غریم : بلح ما علی غریمی. || افلاس و مفلس شدن. || پنهان کردن شهادت. (از اقرب الموارد). و رجوع به بُلوح شود.[ بَ لَ ] (ع اِ) غورهٔ خرما میان خلال و بُسر. واحد آن بلحة. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). غورهٔ خرما که اندک ترشی بهم رسانیده باشد. (الفاظ الادویة). ثمر درخت خرما است که سبز بوده زرد مایل به شیرینی نشده باشد، و غورهٔ خرما نامند و داخل اکثر طیوب می کنند. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). غورهٔ خرما که هنوز خرد بود. (دهار).[ بُ لَ ] (ع اِ) کرکس کهن و کلان سال، یا طائری است سوزان پر بزرگتر از کرکس که اگر یک پر وی در پرهای طائر دیگر افتد بسوزاند. (منتهی الارب). طائری است بزرگتر از کرکس. (از اقرب الموارد). ج، بِلحان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به بُلَت شود.