معنی واژه بلبلة
8 بازدید
[ بَ بَ لَ ] (ع مص) مصدر بِلبال است در تمام معانی. رجوع به بلبال شود.[ بَ بَ لَ ] (ع اِ) سخنی که فهمیده نشود. (از منتهی الارب). || درآویختن زبانها و مختلف شدن آن. (منتهی الارب). اختلاط لسانها. (ناظم الاطباء). || تفرق آرا و متاع. || سختی اندوه. (منتهی الارب). اندوه و گرفتگی دل. (برهان). شدت اندوه. (غیاث). || وسوسه. (منتهی الارب). وسواس. (غیاث). وسوسه های صدر. ج، بَلابِل. (ناظم الاطباء). || مهره ایست سیاه در صدف. (منتهی الارب).[ بُ بُ لَ ] (ع اِ) کوزه ای که نایزهٔ آن جانب سرش باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). کوزه بانایزه. (دهار). کوزه که لوله اش پهلوی گردن آن باشد. (غیاث اللغات). کوز که «بلبل» آن در کنار سرش باشد. (از اقرب الموارد). و رجوع به بلبل شود. || آوند شراب. (دهار). || هودج زنان آزاد. (منتهی الارب). هودج حرائر. (اقرب الموارد). و رجوع به بلبله شود.[ بُ بُ لَ ] (اِخ) از زنان مغنی عصر اموی، و معاصر با جمیلهٔ سلمیه بوده است. (از اعلام النساء ج ۱ ص ۱۴۱ از الاغانی).[ بُ بُ لَ ] (اِخ) (بنی...) بطنی است از فهم، و نسبت بدان بُلبلی شود. (از اللباب فی تهذیب الانساب). و رجوع به بلبلی شود.