معنی واژه بلالة
3 بازدید
[ بَ لَ ] (ع مص) مبتلی شدن به چیزی و درآویختن بدان. (از منتهی الارب). آزموده شدن به چیزی و درآویخته شدن به آن. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). بَلل. بُلول. و رجوع به بلل و بلول شود. || یافتن و دانستن : ما بللت به؛ نیافتم و ندانستم آن را. (از منتهی الارب).[ بَ لَ ] (ع اِ) بقیهٔ مودت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بُلالة. بُلّة. رجوع به بلالة و بلة شود.[ بُ لَ ] (ع اِ) تری. نمناکی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تری. (دهار). || بقیهٔ مودت. (منتهی الارب): طویت فلانا علی بلالته؛ تحمل او را کردم با وجود بدی و عیبی که در او بود، یا با او مدارا کردم در حالی که بقیه ای از مودت و دوستی در وی بود. بَلالة. بُلّة. رجوع به بُلة شود.