معنی بلاعقب
4 بازدید
[ بِ عَ قِ ] (ع ص مرکب) (از: ب +لا(نفی) +عقب) بدون عقب. بدون فرزند. بی فرزند. (فرهنگ فارسی معین). اجاق کور. بی وارث. - بلاعقب بودن؛ عاقر بودن. مقطوع النسل بودن. عقیم بودن. عقیمه بودن.
کلمات همقافیه با «بلاعقب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قب» برای سرودن شعر