معنی بلاش
8 بازدید
[ بِ ] (ق مرکب) بلاژ. بی تقریب. بی سبب. بی جهت. (برهان) (آنندراج). فرهنگها کلمه را ساده گرفته اند اما مرکب از ب +لاش می نماید، و لاش به معنی عبث و بیهوده و غارت و تاراج است : بدین رزمگاه اندر امشب مباش همان تا شود گنج و لشکر بلاش.فردوسی. جدا خوانش هر روز دادی بلاش یکی ابر بد ویژه دینارپاش.(گرشاسب نامه). و رجوع به بلاژ شود.[ بَ ] (ص، اِ) مردم عارف. مرد عارف و عالم. (ناظم الاطباء).[ بَ ] (اِ) پسر یزدگرد دوم و برادر فیروز است (جلوس ۴۸۳ م. وفات ۴۸۷ م.) نوزدهمین پادشاه ساسانی. وی با خوشنواز صلح کرد و دین عیسوی را در ارمنستان برسمیت شناخت. (فرهنگ فارسی معین). خوارزمی در مفاتیح العلوم او را پسر فیروز مردانه دانسته و گوید لقبش گرانمایه (نفیس) بوده است.[ بَ ] (اِخ) نام شهری و مدینه ای. (برهان). شهری است که بلاش ساخته و بنام او موسوم بوده و آن را بلاشگرد می گویند، گویند در چهارفرسنگی مرو شاهجان بوده است. (آنندراج). || نام جزیره ای است در وامق و عذرای عنصری : به یکی جزیره که نامش بلاش رسیدند شادی ز دل کرده لاش.عنصری.
کلمات همقافیه با «بلاش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر