معنی بلاد
5 بازدید
[ بَ ] (ص) بلابه و بدکار. بلاده. بلایه. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به بلاده و بلایه شود.[ بَ / بِ ] (اِخ) شهری است نزدیک حجرالیمامة، وآنجا مانند یثرب به تیرهای نیکو شهرت دارد. (از معجم البلدان).[ بِ ] (ع مص) مبالدة. با چوب و یا شمشیر یکدیگر را زدن. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به مبالدة شود.[ بِ ] (ع اِ) جِ بَلدة. (منتهی الارب). جِ بَلد و بلدة. (از اقرب الموارد). شهرها. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء): از برای... ترتیب بلاد... انبیا را بعثت کرد. (سندبادنامه ص ۳). مصالح بلاد... متفرق گردد. (سندبادنامه ص ۵). منابر بلاد آفاق به القاب و خطاب عالی آراسته گردد. (سندبادنامه ص ۱۰). برخی از بلاد از قبضهٔ تصرف او به در رفت. (گلستان). أقوس؛ بلاد دور. (منتهی الارب). || ناحیه ها. نواحی. (فرهنگ فارسی معین): ز بهر آنکه بتان را همی پرستیدند مخالفان بدی اندر آن بلاد و دیار.فرخی. من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم.حافظ. || این کلمه درترکیب اسماء امکنه برای افادهٔ مفهوم مملکت و کشور بکار رود، مثلاً بلادالعرب، به عربستان و بلادالروم به مملکت رومیان اطلاق شود. (از فرهنگ فارسی معین): خرج واحد فی قرب ینوف القفاف فوق قریة الهجر من بلادالاهنوم فی زمن الامام شرف الدین علیه السلام.... (الجماهر بیرونی ص ۲۷۱). و أما مواضع تکثر شهرتها، واحد بجبل الشرق من بلاد انس یسمی الرکن... (الجماهر بیرونی ص ۲۷۱). کاروان مهرگان از خزران آمد یا ز اقصای بلاد چینیان آمد.منوچهری. بلاد هند از لب جیحون بود تا شط فرات. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۸). روی به بلاد هند نهادند و ملک هند معروفان را در میان داشت و صلح کردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۲). از حد جیحون تا آب فرات بلاد فرس خواندندی یعنی شهرهای پارسیان. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۰). چون بلاد عراق و پارس بدست لشکر اسلام فتح شد.... (کلیله و دمنه). که در بلاد اسلام چنان شهری نشان میدهند و در دیار کفر. (کلیله و دمنه). در سالی پنجاه هزار کم و بیش از بردهٔ کافر و کافرزاده از دیار کفر به بلاد اسلام می آورند. (کلیله ودمنه). پس هریک را از اطراف بلاد حصه ای معین کرد. (گلستان). - بلاد اسلام و بلادالاسلام؛ مملکت اسلام : إن هذه النسخ بعد تمامها انما یبعثها المتولی لتلک الاوقاف الی بلدة من معظمات بلاد الاسلام، العربیة الی بلاد العرب و الفارسیة الی بلاد العجم... (از وقف نامهٔ خواجه رشیدالدین فضل اللََّه در مقدمهٔ نسخهٔ جامع التصانیف الرشیدیة بنقل از سعدی تا جامی ص ۹۵). - بلاد افرنج؛ مملکت فرنگ. رجوع به افرنج شود. - بلادالبربر؛ مملکت بربر. رجوع به بربر شود. - بلادالبهش؛ حجاز، بدان جهت که«بهش» در آنجا روید. رجوع به بهش شود. - بلادالثلج؛ سرزمین برف. سیبریه. (یادداشت مرحوم دهخدا). مرحوم احمد بهمنیار در تعلیقات خود بر تاریخ بیهق چنین آرد: در مأخذهایی که در دسترس بود این نام یافته نشد و بطوری که از قرائن برمی آید نام قسمت کوهستانی میان هندوستان و ترکستان است که بیرونی در التفهیم، در آنجا که عقیدهٔ هندوان را دربارهٔ قبةالارض ذکر می کند، بدان اشاره کرده است، بدین عبارت : کوههای سردسیر با برفها که میان هندوستان اند و میان زمین ترک - انتهی. و نیز میتوان حدس زد که مراد پامیر و هیمالیا است. بلاد ثلج. و رجوع به بلاد ثلج در همین ترکیبات شود:
کلمات همقافیه با «بلاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر