معنی بقچه
7 بازدید
[ بَ / بُ چَ ] (ترکی، اِ) باقچه. بقچه بمعنی صره یا بسته ای است، بخصوص بسته ای درهم ها را در آن پیچند. رجوع به النقود ص ۱۶۸ و بقچه و بغچه و به دزی ج ۱ ص ۱۰۲ شود.[ بُ چِ / چَ ] (ترکی، اِ) بغچه. مأخوذ از ترکی، بغچه و بستهٔ کوچک و بستا. (ناظم الاطباء). بستهٔ خرد. (آنندراج). بسته. رَزمَه یا رَزمِه. (یادداشت مؤلف). بلغده. (یادداشت مؤلف). پرونده. (یادداشت مؤلف). شمله. (یادداشت مؤلف): ز سر بقچهٔ الباس اهل بخل کمتر پرس که کس نگشود و نگشاید بحکمت آن معما را. نظام قاری. از پوشیم بتاب [ کذا ] و ببندم زپیش بند تا آن ز بقچهٔ که و این از میان کیست. نظام قاری (دیوان البسه ص ۴۵). تکه نمد براهت بر خاک ره نشینی زیلوچه بر امیدت چون بقچه هرزه گردی. نظام قاری. - بقچه بندی؛ عمل بستن مالی چون نخ و ریسمان و امثال آنها در بقچه ها: نخهای کارخانه را بقچه بندی کرد. (یادداشت مؤلف). - بقچهٔ حمام؛ بقچه ای که در آن لباس و حوله و قطیفه نهند به گرمابه شدن را. (یادداشت مؤلف). - بقچه دان؛ جای بقچه : پیشک آفتاب و بارانی است بقچه دان است و جامه و ایزار. نظام قاری. - بقچه کش؛ دیوث. میانجی میان زن و مرد. (یادداشت مؤلف). قلطبان. قلتبان. قرطبان. (یادداشت مؤلف). رجوع به قرطبان شود. || آنکه بقچهٔ جامه های مطربان و بازیگران را کشد. (یادداشت مؤلف): در عصمت و طهارت خاتون نرمدست یاران بقچه کش همه محضر نوشته اند. نظام قاری. - بقچه کشی؛ عمل و شغل بقچه کش : جامه با صندلی و کت بگذار ای صندوق سر خود گیر که این بقچه کشی کار تو نیست. نظام قاری.
کلمات همقافیه با «بقچه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چه» برای سرودن شعر