معنی بق
9 بازدید
[ بَ ق ق ] (ع ص، اِ) رجل لق بق؛ مرد بسیارگوی. (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب). رجل لق بق، مثل لقلاق بقباق؛ یعنی مکثار و پرگوی. (از اقرب الموارد). و رجوع به بقباق شود. || سختی. || پیکر. (مؤید الفضلاء). || جِ بقة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). یکی آن : بقة. (از اقرب الموارد). رجوع به بقة شود. || بق الحیطان؛ ساس. (ناظم الاطباء). || پشه که از حشرات پردار است. (فرهنگ نظام). پشه، گاهی در فارسی بضرورت نظم بتخفیف می آرند. (آنندراج) (غیاث). پشهٔ بزرگ. الواحد، بقة. ج، بقون. (مهذب الاسماء). بعوض. (دزی ج ۱ ص ۱۰۲). بعوض. ناموس. فسافس. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). و رجوع به همان متن شود. بعربی ناموس و بفارسی پشه و بهندی مچهر نامند و اهل مصر و یمن و حجاز کَتّان و اهل عمان و بحرین و لحسا و قطیف ضَمْجْ گویند. (مخزن الادویه): هر کسی را جفت کرده عدل حق پیل را با پیل و بق را جنس بق.مولوی. || شجرالبق؛ درخت آغال پشه. (ناظم الاطباء). نارون. اوجا. دارون. دردار. سمت. قره آقاج. سده. نشم. بوقیصا. (فرهنگ فرانسه بفارسی نفیسی). دردار (در اراک و سوریه گویند). (دزی ج ۱ ص ۱۰۲). رجوع به شجره شود. || در مغرب به فضولات بینی نیز گفته شود. (دزی ج ۱ ص ۱۰۲). و رجوع به بقة و پشه شود.[ بَ ق قْ ] (ع مص) فراخ عظمت و بزرگی گردیدن. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || بق الاکل؛ نشخوار کردن. (دزی ج ۱ ص ۱۰۲). || جدا نمودن عیال خود را: بق عیاله. || پراکنده ساختن مال خویش را: بق ماله. || فراخ کردن عطا و بخشش را: بق العطیة. || رستن گیاه : بق النبت. || شکافتن انبان را: بق الجراب. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || بسیاراولاد شدن زن : بقت المرأة. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از منتهی الارب). || بسیار بق بق کردن بقوم : بق علی القوم بقاً و بقاً. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). بسیار بق بق کردن. (آنندراج). || سخت باریدن : بقت السماء. (ناظم الاطباء). سخت باریدن باران. (آنندراج). سخت باریدن آسمان. (منتهی الارب).[ بِ ق ق ] (ع اِ) نهایت. منتهی. ج، بقات. (دزی ج ۱ ص ۱۰۲).[ بُ ق ق ] (ع اِ) دهان. (دزی ج ۱ ص ۱۰۲).
کلمات همقافیه با «بق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بق» برای سرودن شعر