معنی بفروختن
5 بازدید
[ بِ تَ ] (مص) مخفف بیفروختن. افروختن. روشن شدن : ببد بر در دژ بدینسان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز.فردوسی. سه جنگ گران کرده شده در دو روز سدیگر چو بفروخت گیتی فروز.فردوسی. بفرمود [ اسفندیار ] تا شمع بفروختند به هر سوی ایوان همی سوختند.فردوسی. گفت [ یعقوب لیث ] چراغی بفروز، چون بفروخت [ گفت ] آبم ده. (تاریخ سیستان). غم بتولای تو بخریده ام جان بتمنای تو بفروخته.سعدی (بدایع). و رجوع به افروختن شود.
کلمات همقافیه با «بفروختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر