معنی بغی
7 بازدید
[ بَ غْ یْ ] (ع مص) خرامیدن و شتافتن. (آنندراج). خرامش و بناز رفتن اسب. (ناظم الاطباء). بناز خرامیدن اسب و سرعت نمودن آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نافرمانی نمودن کسی را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). گردنکشی کردن. (آنندراج). بیفرمانی و از اطاعت بیرون رفتن. (غیاث). شوریدن بر کسی و برگشتن و گردن کشی کردن. (فرهنگ نظام). || (اِ) نافرمانی. (از ناظم الاطباء): بوقبیس آرامگاه انبیا بوده مقیم باز غضبان گاه اهل بغی و عصیان آمده. خاقانی. و سیرت بغی و عناد آن گروه در نهاد وی متمکن نشده است. (گلستان). - بغی کردن؛ نافرمانی کردن و یاغی شدن. (ناظم الاطباء). سرکشی و عصیان کردن : چون موالی و خدم او بر وی بغی کردند... (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || (اِمص) گمراهی و ضلالت. (ناظم الاطباء). || (مص) ستم کردن. و تعدی نمودن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج) (ترجمان علامه جرجانی ص ۲۷). ستم نمودن و تعدی کردن. (ناظم الاطباء). ستم کردن و ستمگری. (کلیلهٔ چ مینوی). ظلم و تعدی کردن : صلاح جویم و راه بغی نمی پویم. (تاریخ بیهقی). و عاقبت مکر و فرجام بغی چنین باشد. (کلیله چ مینوی ص ۱۵۶). ملک گفت موجب هلاک بوم مرا بغی می نماید و ضعف رای وزرا. (همان کتاب ص ۲۲۹). و محاسدت اهل بغی پوشیده نیست... (همان کتاب ص ۳۲۲). گفتم بغداد بغی دارد و بیداد دیده نه ای داد باغهای صفاهان.خاقانی. بَغَیً، بُغاء، بَغْیَه، بِغیَة. (منتهی الارب). و رجوع به مصادر مذکور شود.[ بُ غَ نْ ] (ع مص) جستن چیزی را. (ناظم الاطباء). طلبیدن. (از اقرب الموارد). جستن کسی را و اعانت کردن وی را در طلب. (از منتهی الارب). || بر طلب چیزی داشتن کسی را. || آماس کردن ریش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بیاماسیدن جراحت و ریم دار شدن آن. (تاج المصادر بیهقی). || بتأمل نگریستن بسوی چیزی و انتظار کردن آنرا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نظر کردن بچیزی و چشم داشتن. (آنندراج). || سخت باریدن باران. (منتهی الارب) (آنندراج). نیک باران باریدن و پر شدن آب رودخانه. (تاج المصادر بیهقی). || تجاوز کردن از حد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). از حد درگذشتن. (ترجمان علامه جرجانی ص ۲۷). || عدول کردن از حق. (منتهی الارب). تعهد کردن و عدول کردن از حق. (ناظم الاطباء). از حق برگشتن. (آنندراج). طلب بناحق. (یادداشت مؤلف). تجاوز از حق و دست درازی کردن. (از اقرب الموارد). || دروغ گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || زنا کردن. بُغاء، بُغْیَة، بِغْیَة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و رجوع به همین مصادر شود.[ بَ غی ی ] (ع ص) داه و زن زناکار. ج، بغایا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پلیدکار. (ترجمان علامه جرجانی ص ۲۷). کنیزک و زن فاجره. ج، بغایا. (آنندراج). زن تبه کار. ج، بغایا. (مهذب الاسماء): پس گفتند: {/B یََا أُخْتَ هََارُونَ مََا کََانَ أَبُوکِ اِمْرَأَ سَوْءٍ وَ مََا کََانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا۱-۱۳۱۹:۲۸/} (قرآن ۱۹/۲۸)؛ یا خواهر هرون هرگز پدر تو بدکار نبود و مادر تو هم بد نبود. (قصص العلماء). تو بزیر آن چو زن بغنوده ای ای بغی تو خود مخنث بوده ای.مثنوی. || بسیار جستجوکننده و ریزه کاری نماینده در دیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زن جستجوکننده و ریزه کاری نماینده در دیدن. (آنندراج). || صیغهٔ صفت مشبهه، بمعنی بیفرمان. (غیاث).[ بَ غْ یْ ] (ع اِ) ظلم و ستم. || جرم و جنایت. || نافرمانی و عصیان. || باران بسیار. || هر تجاوز و افراط بر مقداری که حد چیز است. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «بغی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غی» برای سرودن شعر