معنی بغلی
6 بازدید
[ بَ / بَ غَ ] (اِ) یا رأس البغلی. درهم بغلی که در کتب فقهی مرقوم است منسوب است به بَغل یهودی ضراب که او را رأس البغل نیز میگفتند. (از برهان ذیل بغل) (از آنندراج ذیل بغل). سکه ای منسوب به بغل یهودی. (ناظم الاطباء). درهم ایرانی که وافیة نیز گویند. (دزی ج ۱ ص ۱۰۱). درهم ایرانی. در مجمع البحرین آمده : درهم بغلی منسوب بسکه زن مشهور موسوم به رأس البغل است. و نیز بفتح غین و تشدید باء بغلی خوانده اند منسوب بشهری نزدیک حله و آن شهری مشهور در عراق است و وجه اول اشهر است. و درهم شرعی دون درهم بغلی است. (نقود ص ۲۲ح). در باب اصل این تسمیه رجوع به فولرس، ۱، ۲۵۱ الف و ۸۴۰ ب شود. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سکه های کسرویه بوده است که رأس البغل برای عمربن خطاب زده است و صورت آن شاهنشاه است بر تخت نشسته و زیر تخت بفارسی نوشته اند «نوش خور». (یادداشت مؤلف از حیات الحیوان دمیری). و رجوع به فرهنگ نظام و بغل و درهم بغلی شود.[ بَ / بَ غَ ] (ص نسبی) هرچیز منسوب و متعلق ببغل. (ناظم الاطباء). چیز کوچکی که در بغل گنجد مثال ساعت بغلی، دفتر بغلی. (فرهنگ نظام). کیف بغلی. قرآن بغلی. چیزی که در بغل گنجد و بمجاز کوچک. (آنندراج). || هر چیزی که بتوان در زیر بغل جای داد. (ناظم الاطباء): یار هم سرو قد و هم بغلی مطلوبست روز هم گاه بلند است و گهی کوتاهست. واله هروی (از آنندراج). || هرچیز خرد و کوچک. || شیشهٔ کوچکی پهن که در آن آب لیمو و جز آن کنند. || (اِ) بیماری مر شتران را که ران را بشکم مالند. || نوعی از جرس و زنگ کر و کم صدا. || فندی در کشتی گیری. (ناظم الاطباء). || قرآن کوچکی که مردم هندوستان بسفر در بغل دارند. (از ناظم الاطباء). کنایه از قرآن کوچک تقطیع که آنرا بسفر در بغل توان داشت. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بغلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر