معنی بغل

معنی بغل

6 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) در عربی استر را گویند که از جملهٔ دواب مشهور است. (برهان). بمعنی استر نر که بهندی آنرا خچر گویند. (آنندراج). استر. (ترجمان علامه جرجانی ص ۲۷). قاطر. ج، بِغال. بمعنی استر که بهندی آنرا خچر گویند و آن از خر نر و اسپ ماده پیدا میشود. (غیاث). استر نر و قاطر. ج، بِغال، ابغال. (ناظم الاطباء). استر نر. ج، بغال. (منتهی الارب). حیوانی که نامهای دیگرش استر و قاطر است در این صورت عربی است. (فرهنگ نظام). حیوانی اهلی است مخصوص سواری و بار، پدرش خر و مادرش اسب باشد و بر هر حیوانی که پدرش از جنسی و مادرش از جنس دیگر باشد نیز اطلاق گردد. تأنیث آن بغلة. ج، بغال، ابغال. (از اقرب الموارد). لغت عربی است بفارسی استر و بهندی خجر نامند. حیوانی است که از نزدیکی اسب و الاغ تولید مییابد بدانچه که پدر آن الاغ و مادر آن مادیان باشد بهتر است و نادر بعمل می آید آنچه مادر آن الاغ و پدر آن اسب باشد از آن پست تر و کثیرالوجود و این حیوان تاب مشقت و باربرداری و سواری و اسفار زیاده از اسب و الاغ دارد و خوش رفتار میباشد. (از مخزن الادویه). و آنرا به دیگر زبان ها اسریدون گویند. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی): جز بر اسب علم و بغل جستجوی خلق نتواند گذشتن زین عقاب.ناصرخسرو. و رجوع به تذکرهٔ داود ضریر انطاکی شود.
[ بَ ] (اِخ) نام یهودیی بود ضرابی، و درهم بغلی که در کتب فقهی مرقوم است او زده بوده است و او را رأس البغلی میگفته اند. (برهان). رأس البغل نام ضرابی است از عجم که درهم شرعی را سکه زد بنابراین آنرا درهم بغلی گویند. (آنندراج). نام یهودی ضرابی و درهم بغلی که در کتب فقها میباشد منسوب به اوست. (ناظم الاطباء). و رجوع به النقود ص ۲۲ شود.
[ بَ ] (ع مص) هجین و بدنژاد گردانیدن اولاد کسی را. (از ناظم الاطباء). هجین گردانیدن اولاد کسان را. (منتهی الارب).
[ بَ غَ ] (اِ) زیر مفصل شانه و بازوی انسان و حیوان : در مرض طاعون گاهی در بغل مریض غده بیرون می آید. (فرهنگ نظام). بتازی بغل را ابط گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). جناح. (منتهی الارب) (دهار). مَغْبِن. رُفْغْ. عطف : عطفا کل شی ء جانباه. بغل. (منتهی الارب). کنار و پهلو و جانب. (ناظم الاطباء). تنگ. || طرف و سمت. (ناظم الاطباء). || آغوش. (ناظم الاطباء). آگوش. || اندازه ای از طول. (ناظم الاطباء). - امثال : باد زیر بغلش رفته؛ مثل است بمعنی مغرور شده. (فرهنگ نظام). || لفظ مذکور مجازاً در پهلوی هر جسم و چیز استعمال می شود: بغل راه و بغل کوه و غیر آنها. (فرهنگ نظام): بجای خشتچه گر شست نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت.عماره. از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم و جحود.مولوی. ... هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی. (گلستان). بوی بغلت میرود از پارس بکیش همسایه بجان رسید و بیگانه و خویش. سعدی. شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد وانگه بغلی نعوذ باللََّه مردار بر آفتاب مرداد.(گلستان). نقره اندوده بر درست دغل عنبر آمیخته بگند بغل.سعدی (هزلیات). - بغل باز نمودن؛ در آغوش گرفتن. (ناظم الاطباء). - بَغَل بُر؛ کنار و کناره و حاشیه. (ناظم الاطباء). - بغل بر کردن؛ جاهایی از قنات را که سخت پشته انداخته و پیش برداشتن آن مشکل است از پهلو مجرایی دیگر کندن و بقنات اصلی پیوستن. (یادداشت مؤلف). - بغل برگشادن؛ بغل گشودن. آغوش گشودن : سپر بر سر آورد برزو چو باد فرامرز کین را بغل برگشاد.فردوسی. - بغل بغل؛ چندین بغل. بمقدار چند آغوش. - بغل بند؛ ریسمان یا طنابی که در زیر بغل بسته میشود. (ناظم الاطباء). - بغل پیچ؛ مرضی در اسب. (یادداشت مؤلف). - بغل تری؛ کنایه از خجالت و شرمندگی باشد. (برهان) (از ناظم الاطباء). خجالت. (رشیدی) (مؤید الفضلاء) (انجمن آرا). کنایه از خجالت و انفعال. (آنندراج). کنایه از خجلت و شرمساری چه در حالت خجلت بغل شخص عرق میکند. (فرهنگ نظام): مدعیان را بغل تری بدهم من بر صفتی کز مشامشان بچکد خون. نزاری (از رشیدی) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام). و رجوع به مجموعهٔ مترادفات ص ۱۳۴ شود. - بغل خواب؛ شوی. زن. (یادداشت مؤلف). - بغل خوابی کردن؛ نزدیکی زن و شوهر. مجامعت. (یادداشت مؤلف). - بغل دست؛ زیر بغل. (ناظم الاطباء). پهلوی دست. کنار دست. - بغل ران؛ اربیه و زهار. (ناظم الاطباء). - بغل رفتن؛ به یکطرف رفتن. (ناظم الاطباء). - بغل زدن؛ کنایه از شماتت کردن باشد. (برهان) (رشیدی) (آنندراج) (از انجمن آرا). بغل زدن. (شانه زدن)، کنایه از شماتت کردن چه گاهی در مقام شماتت کسی شخص را بغل میزند (شانه بالا می اندازد) (فرهنگ نظام)تو مخوانم جفت کمتر زن بغل جفت انصافم نیم جفت دغل. مولوی (از آنندراج) (از رشیدی) (از انجمن آرا) (از فرهنگ نظام). - || به بدبختی دیگری شادی کردن. (ناظم الاطباء). - || و بعضی بمعنی کناره کردن و بمعنی مسخره شدن نوشته اند و تحقیق آن است که کنایه از خوشی کردن است از روی استهزا بر کسی چنانچه در هندوستان در اکثر مردم این حالت دیده میشود و در ولایت هم بوده باشد. (آنندراج). - بغل زنان؛ مجازاً ملامتگر: مبادا که بغل زنان استهزا... آخر الامر بر زیادت جویی تو زنند. (مرزبان نامه). - بغل کردن؛ در آغوش گرفتن شخصی یا چیزی. (فرهنگ نظام). بغل زدن. بغل گرفتن. در آغوش کشیدن. در بر گرفتن. در بغل گرفتن. - بغل گرفتن؛ شخصی یا چیزی را در آغوش گرفتن. (فرهنگ نظام). بغل زدن. بغل کردن. در بر کشیدن. در آغوش گرفتن. - بغل گشادن؛ وداع کردن. (رشیدی). - || اظهار قوت نمودن. (ناظم الاطباء). - || ورزیدن و آزمودن. (ناظم الاطباء). - || روان گشتن. (آنندراج): شقایق چمن بختش چون بطرف کوه سلیمان بغل گشاده دیو بنفشهٔ آن سرزمین را پایه حسن بری دست داده. (طغرا از آنندراج). - بغل گشودن؛ بغل باز کردن. (آنندراج): زمین شده ست ز برگ شکوفه سیمین تن گشوده است بغل باغ از خیابانها. صائب (از آنندراج). - || وداع کردن. (آنندراج). - || دست دراز کردن بر حریف. (از آنندراج): بر آن روسی افکند مرکب چو باد به تیغ آزمایی بغل برگشاد چنان زد که از تیغ گردن زنش سر دشمن افتاد در دامنش. نظامی (از آنندراج). - بغل گیر؛ در آغوش گیرنده. (ناظم الاطباء). - بغل گیری؛ درآغوش گرفتگی. (ناظم الاطباء). معانقه کردن و همدیگر را بغل گرفتن. (فرهنگ نظام). - || نام فندی است در کشتی پهلوانان. (فرهنگ نظام). - به بغل نیامدن؛ سخت ضخیم بودن : گردنش به بغل نمی آید. گیسوانش به بغل نمی آید. - در بغل داشتن؛ در جیب داشتن : یکی بربطی در بغل داشت مست بشب بر سر پارسایی شکست. سعدی (بوستان). دست تضرع چه سود بندهٔ محتاج را وقت دعا بر خدا وقت کرم در بغل. (گلستان). بدر جست از آشوب دزد دغل دوان جامهٔ پارسا در بغل.سعدی (بوستان). - در بغل گرفتن و بغل گرفتن؛ زیر بغل نهادن. - || در آغوش کشیدن : غاشیه رکابدارش در بغل گرفتی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۴).برادر را بغل گرفت و سر و رویش را بوسه داد. - در بغل نهادن؛ زیر بغل نهادن. در کنار نهادن : دستار دامغانی در بغل باید نهاد. چون من از اسب فرود آیم بر صفه زین پوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۵). مشتی اطفال نوتعلم را لوح ادبار در بغل منهید.خاقانی. - دست به بغل کردن؛ دست به سینه کردن. بمجاز احترام کردن : وگر اجل به امیر اجل نیز رسد چرا کنی تو بغا دست پیش او به بغل. ناصرخسرو. - زیر بغل؛ گودی واقع در بالای عضله یعنی در آنجا که متصل به کتف میگردد. (از ناظم الاطباء): موی زیر بغلش گشته دراز وز قفا موک پاک فلخوده .طیان. - زیر بغل گرفتن؛ گذاشتن چیزی در زیر بغل : چو ورزه به ابکاره بیرون شود یکی نان بگیرد بزیر بغل.ناصرخسرو. - زیر بغل نهادن؛ بمجاز پنهان کردن : ای هنرها نهاده بر کف دست عیب ها را نهاده زیر بغل.(گلستان). - یک بغل؛ آنچه از چوب و گیاه و جز آن در یک بار بزیر بغل (میان دست و پهلو) توان برداشت. مقداری که یک بغل را پر کند. یک آغوش. خُبْنَه : یک بغل ترکه. یک بغل هیزم. یک بغل یونجه.

کلمات هم‌قافیه با «بغل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «غل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید