معنی بغز
9 بازدید
[ بَ ] (ع مص) زدن بچوب دستی و بپا کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). به پا، یا به عصا زدن کسی را. (اقرب الموارد). || نشاط و بازی کردن شتر، یا عام است. (آنندراج) (منتهی الارب). بغزها باغزها، حرکها محرکها من النشاط. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نشاط کردن شتر. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «بغز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غز» برای سرودن شعر