معنی بغتاق
6 بازدید
[ بَ ] (اِ) بغطاق. بغلتاق. بغلطاق. کلاه را گویند. (برهان) (آنندراج) (از رشیدی) (از ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء). کلاه زردوزی. (سروری از حسین وفایی): ترک من خاقان نگر در حلقهٔ عشاق او ماه من خورشید بین در سایهٔ بغتاق او. خواجوی کرمانی (از سروری). بفرقش سرفرازی کرد بغطاق. محمد عیار (از رشیدی). || و بمعنی فرجی هم گفته اند، و به این معنی بجای فوقانی طای حطی هم آمده است. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از سروری). فرجی را گویند. (مؤید الفضلاء): اگر نه ترک فلک بهر او کمر بندد بجای جامه بدوشش همی نهد بغتاق. سلمان (از شعوری). || بغل بند مخصوص ایرانیها. (شعوری ج ۱ ورق ۱۷۱). || بمعنی زیوری نیز آورده اند. || بمعنی جامه ای نیز آورده اند. (سروری). || بندی که بچه ها را بگهواره می پیچند که باغربند گویند. (شعوری ج ۱ ورق ۱۷۱).
کلمات همقافیه با «بغتاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر