معنی بعید
7 بازدید
[ بَ ] (ع ص) دور، یقال : ما انت منا ببعید و ما انتم منا ببعید، یستوی فیه الواحد و الجمع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، بُعَداء، بُعَد، بُعَدان. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ترجمان علامه جرجانی ص ۲۷): بریدم بدان کشتی کوه لنگر مکانی بعید و فلاتی سحیقا.منوچهری. بعید است نابوده وی ناصبی یکی زی یمین و یکی زی شمال. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی - محقق ص ۲۵۱). چو کعبه قبلهٔ حاجت شد از دیار بعید روند خلق بدیدارش از بسی فرسنگ. (گلستان). از مکارم اخلاق درویشان غریب و بعید است روی از مصاحبت مسکینان تافتن. (گلستان). تنح غیر بعید؛ یعنی نزدیک شو. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). - امر بعید؛ امر در نهایت بزرگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). - بعیدالاتصال؛ و آن آن است که کوکبی که در برجی آید و با اوایل برج هیچ کوکب را نبیند و به آخر برج کوکبی را بیند در آن حال کوکب ضعیف بود. (کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به همان متن در ذیل کلمهٔ اتصال شود. - بعیدالمخرج؛ مقابل قریب المخرج : حروف بعیدالمخرج، مثل ب نسبت به ح و نظایر آن. (یادداشت مؤلف). - بعیدالنسب؛ آنکه نسبت خانوادگیش دور باشد: زن بعیدالنسب را فرزند بنیرو و قوی آید. (یادداشت مؤلف). - بعیدالهمه؛ بزرگ همت. صاحب مقاصد بلند. (یادداشت مؤلف). - عهد بعید؛ زمانی که مدتی از آن گذشته باشد. (ناظم الاطباء). || فاصله دار. (ناظم الاطباء). - بعیدالعهد بودن؛ دیر زمانی دور بودن : بعضی از ایشان که بعیدالعهد بودند. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۱۹). || بیگانه. (ناظم الاطباء). - بعید شدن؛ دور شدن و جدا شدن. (ناظم الاطباء). - بعیدقعر؛ دورتک. عمیق : پیرامن آن خندقی بعیدقعر کشیده که اگر کلنگی بر قعر او زدند سر از آن سوی کرهٔ فلک زمین بیرون کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - بعید کردن؛ روانه کردن. (ناظم الاطباء). - || خود را غایب کردن و پنهان شدن. (ناظم الاطباء).[ بُ عَ ] (ع اِ مصغر، ق مصغر) کمی دور و در یک مسافت کمی. (ناظم الاطباء): رأیته بعیدات بین و بعیدته؛ دیدم او را اندک پس جدایی، و ذلک اذا کان الرجل یمسک عن اتیان صاحبه الزمان ثم یأتیه ثم یمسک عنه ثم یأتیه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بعید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر