معنی بعض
6 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) پاره ای از هر چیز. ج، ابعاض، و لایدخله اللام خلافاً لابن درستویه. و قال ابوحاتم : استعملها سیبویه و الاخفش فی کتابیهما لقلة علمهما بهذا لنحو. (منتهی الارب). جزء چیزی. (از دزی ج ۱ ص ۱۰۰). پاره ای از هر چیز. ج، ابعاض. (ناظم الاطباء) (آنندراج). پاره ای از چیزی. (از غیاث). پاره. (ترجمان علامه جرجانی ص ۲۷). برخی. ج، ابعاض. (مهذب الاسماء). نقیض کل. (مؤید الفضلاء). بخش. جزء. قِسم . قطعه. بهر. لخت. برخ. مقابل کل. بعض هرچیز، طایفه یا جزئی از آن است و رواست که از بقیهٔ آن بزرگتر باشد مانند هشت از ده و گاه بر آنچه فردی از چیز است اطلاق گردد. گویند: خالد بعض الانسان. ج، ابعاض. و «ال» بر آن داخل نشود زیرا در اصل مضاف است و آن به اضافه معرفه شود در لفظ یا در تقدیر و از اینرو تعریف دیگر نپذیرد ولی آن را با «ال» بکار برده اند حتی سیبویه و اخفش. (از اقرب الموارد). و لا اخری، فیها؛ ای فی قوة لانزروت بعض الحرارة. (ابن البیطار). و قال بعض اهل ذات عرق : و نحن بسهب مشرف غیر منجد و لامتهم فالعین بالدّمع تذرف. || در اصطلاح نام جزء مرکبی است که کل از آن و از غیر آن ترکیب شود. (از تعریفات جرجانی). - بعض اوقات؛ گاه گاهی. پاره ای اوقات. - بعض مردم؛ پاره ای از مردم. دسته ای از مردم.[ بَ ] (ع مص) گزیدن و اذیت کردن پشه کسی را. (از متن اللغة). آزار دادن پشه کسان را. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «بعض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عض» برای سرودن شعر