معنی بعج
4 بازدید
[ بَ عِ ] (ع ص) مرد سست رفتار، گویا معوج البطن است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج).[ بَ ] (ع مص) کفانیدن چیزی را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). شکم بشکافتن. (زوزنی). شکافتن شکم. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || اخته کردن خروس. اخته کردن. خواجه کردن. (دزی ج ۱ ص ۹۹). || مبالغه کردن در خیرخواهی کسی. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). ریختن باران و شکافتن زمین را: بعج المطر الارض. (منتهی الارب). || در اندوه انداختن کسی را محبت : بعجه الحب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بعج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عج» برای سرودن شعر