معنی بظ
9 بازدید
[ بَ ظظ ] (ع مص) راست کردن تار ساز، تا بنوازد. (منتهی الارب). راست کردن مغنی تار ساز را تا بنوازد. (ناظم الاطباء) (آنندراج). بظ مغنی عود را؛ حرکت دادن اوتار آن برای نواختن. (از اقرب الموارد).[ بَ ظظ ] (ع ص) درشت و سطبر. فظ بظ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). اتباع کلمه فَظّ است. گویند: هو فظ بظ یعنی غلیظ است. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «بظ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بظ» برای سرودن شعر