معنی بطن
5 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) شکم. خلاف ظهر (مذکر است). ج، اَبْطُن و بُطنان و بُطون. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). شکم انسان و حیوان. (فرهنگ نظام). شکم. (آنندراج) (مؤید الفضلاء) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۲۷) (مهذب الاسماء) (غیاث). خلاف ظهر و آن مذکر است و گویند تأنیث آن لغتی است. (از اقرب الموارد): {/B فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلی ََ بَطْنِهِ . ۸-۱۲۲۴:۴۵/}(قرآن ۲۴/۴۵). {/Bلَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ.۱-۳۳۷:۱۴۴/}(قرآن ۳۷/۱۴۴). || شکم. (ناظم الاطباء): یونان که بود مادر یونس ز بطن حوت یادی نکرد و کرد ز عصمت جهان بخود تا تازه کرد یاد اوایل بدین خویش تا زنده کرد مذهب یونانیان بخود.دقیقی. جهان را اولین بطنی زمی بود زمین را آخرین بطن آدمی بود.نظامی. بعصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توأمند. (گلستان). - عبدالبطن؛ بندهٔ شکم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (دزی ج ۱ ص ۹۷). شکم پرست. (دزی ج ۱ ص ۹۷) (ناظم الاطباء). || شکم هرچیز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || درون چیزی. ج، بطنان. (آنندراج). جوف هر چیزی. (از اقرب الموارد). اندرون. نهان : روان خمر و چنگ اوفتاده نگون شده بط ز بطن خود آغشته خون. سعدی (بوستان). - القت الدجاجة ذابطنها؛ تخم نهاد آن مرغ. (ناظم الاطباء). بیضه نهادن ماکیان. (منتهی الارب). فی المثل : الذئب یغبط بذی بطنه لانه لایظن به الجوع ابداً و انما یظن به البطنة لعدوه علی الناس و الماشیة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). این مثل را برای کسی آورند که حال وی بظاهر نیک و در باطن بد باشد. (از اقرب الموارد). - القت المراة ذابطنها؛ یعنی زاد آنرا. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). - بطن بلد؛ درون شهر. - بطن سماء؛ آن سوی آسمان که با ما دارد. (مهذب الاسماء). - بطن مکه؛ اندرون مکه. (مهذب الاسماء):[ بَ ] (ع مص) نهان شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بطون. (اقرب الموارد). رجوع به همین مصدر شود. || اثر کردن بیماری در باطن کسی : بطنه الداء و به. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || دردمندشکم شدن. (منتهی الارب). دردمند شدن شکم کسی. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). فعل آن مجهول آید. || درون و خاصهٔ کسی شدن : بطن من فلان و به. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). از خواص کسی شدن. (از اقرب الموارد). || بر شکم کسی زدن؛ بطنه و له بطناً. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). برشکم زدن. (آنندراج). || درون وادی درآمدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در بطن وادی شدن. (تاج المصادر بیهقی). داخل شدن در وادی. (از اقرب الموارد). || درون و حقیقت چیزی شناختن، یقال : بطنت الخبر؛ ای عرفت باطنه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اندرون کار بدانستن. (تاج المصادر بیهقی). شناختن باطن امری. (از اقرب الموارد). درون چیزی شناختن. (آنندراج). || لایی انداختن. بکار کردن لایی : بطن بقطن. (دزی ج ۱ ص ۹۶). || آستر کردن : بطن بفروه. (دزی ج ۱ ص ۹۶). || آستری از پوست کردن برای زینت. (دزی ج ۱ ص ۹۶).[ بَ طَ ] (ع مص) کلان شکم گردیدن. (منتهی الارب). بزرگ شدن شکم از پرخوردن. (از ناظم الاطباء). بزرگ شدن شکم از سیری. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). کلان شکم شدن. (آنندراج).[ بَ طِ ] (ع ص) توانگر متکبر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مالدار متکبر. (آنندراج). || بندهٔ شکم و عبدالبطن. (ناظم الاطباء). بندهٔ شکم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مرد شکم پرست که از خوردن سیر نگردد. (آنندراج). || کفش چوبی. (دزی ج ۱ ص ۹۷). || بسیارخوار کلان شکم. ج، بِطان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ طَ ] (ع اِ) بیماری شکم. (منتهی الارب) (آنندراج). رنج شکم از پرخوردن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ بُ طُ ] (ع اِ) جِ بِطان. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به بطان شود. || دانه ای است مانند عدس. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بطن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طن» برای سرودن شعر