معنی بطحاء
9 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) ج، بطائح. جاهای نشیب و فراخ که گذرگاه آب سیل باشد و در آن سنگریزه ها بسیار باشند. (غیاث). آب رفتنگاه فراخ که درو سنگریزه ها باشند. (مؤید الفضلاء). رود فراخ که در آن سنگ ریزه بود. ج، بطائح. (مهذب الاسماء). بطحاوات. (اقرب الموارد). زمین فراخ که از گذرگاه آب سیل باشد و در آن سنگریزها بسیار باشد. (آنندراج) (فرهنگ نظام). جوی در سنگلاخ. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || ته دره را بطحاء می نامند که خانه کعبه در آنجاست. (تاریخ اسلام چ ۲ ص ۵۴). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ و لغات تاریخیه و جغرافیه ج ۲ و بَطِح و بطیحة شود. || سرزمین فراخ هموار. (مؤید الفضلاء). || میدان مشق. || میدان اسب دوانی. (ناظم الاطباء).[ بَ ] (اِخ) بطحا. وادی مکهٔ معظمه و گاهی از بطحاء مکهٔ معظمه مراد باشد. (غیاث) (آنندراج). وادیی بمکه. (دمشقی). نام مقامی است در مکهٔ مبارکه. (مؤید الفضلاء). وادی مکهٔ معظمه و خود مکه. (فرهنگ نظام). و رجوع به معجم البلدان شود: از طاعت برشد بقاب قوسین پیغمبر ما از زمین بطحا.ناصرخسرو. خود ملک خواهد تا چنبر این کوس شود تا صداش از جبل الرحمهٔ بطحا شنوند. خاقانی. دجله خوناب است زین پس گر نهد سر در نشیب خاک نخلستان بطحا را کند از خون عجین. سعدی. عملش بر حرم بطحا زن تیغ قهرش بسر اعدا زن. جامی (از شعوری). دگر آن مقتدای اهل تقوا سمی آفتاب اوج بطحا. ؟ (از حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۳).[ بَ ] (اِخ) شهری است در مغرب نزدیک تلمسان از آن تا تلمسان سه یا چهار روز راه است. (از معجم البلدان). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) نام قدیم مدینهٔ منوره است. (قاموس الاعلام ترکی ج ۲). رجوع به مدینه، و معجم البلدان شود.[ بَ ] (اِخ) ناحیه ای از ولایت بصره. (قاموس الاعلام ترکی ج ۲).[ بَ ] (اِخ) موضعی است نزدیک ذی قار. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «بطحاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر