معنی بطح
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) بر روی افکندن کسی را. (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء). به روی افکندن و خوار کردن. (زوزنی). در روی افکندن. (تاج المصادر بیهقی). به روی افکندن. و رجوع به دزی ج ۱ ص ۹۳ شود. || در اصطلاح قراء، اماله را گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به اماله شود.[ بُ ] (ع مص) چسبیدن بچیزی غیر برآمده از آن. و منه : کان کمام الصحابة بطحاً؛ ای لازقة بالرأس غیر ذاهبة فی الهواء، و الکمام القلانس. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). چسبیدن بچیزی غیر برآمده از آن. (آنندراج).[ بَ طِ ] (ع اِ) بطحیة. بطحاء. ابطح. جوی در سنگلاخ. ج، بطاح. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بطح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طح» برای سرودن شعر